به خونه ای كه ديشب بهمش ريخته بودم نگاه كردم .....
اروم زمزمه كردم.....تو دوسم نداشتي ......
اينكه فاطمه بخواد بياد تو این خونه .......تنمو لرزوند...نه ديگه بهش فكر نمي كنم ....
درو باز كردو به طرف اسانسوررفتم ......
به اينه تو اسانسور تكيه دادم ...............بازم مي خواستم گريه كنم
بي شعور براي كي مي خواي گريه كني ..براي كسي كه دنبال يه نفره ديگه است ....
دستامو گذاشتم رو بيني و دهنم .....تاگريه نكنم و نفسمو نگه داشتم ....
اولين باري بود كه با چهره ای اشفته و بهم ريخته به شركت مي رفتم ....قرار بود از جلوي شركت با بچه ها كه چيزي نزديك به 20 نفر مي شدن با اتوبوس حركت كنيم ...
همه از ديدنم تو اون حال تعجب كردن ...
خسته بودم و ناي حرف زدن نداشتم ....
رفتم رو روي اخرين صندلي اتوبوس نشستم.......... سرمو تكيه دادم به شيشه ....... چشماي تب دارمو رو هم گذاشتم تا هم مسافت كم بشه ..... هم بخوابم ....
چيزي از حركت نگذشته بودكه صداي زنگ گوشيم از داخل كيف شنيده شد ...
به شماره نگاه كردم ....
اسم تماس گيرنده رو صفحه نمايش مدام صدام مي كرد........
عماد...عماد...عماد.....
- نه مهندس ديگه خرت نمي شم ..برو به عشق گذشته ات برسه ....
رد تماس زدم و گوشي رو خاموش كردم ...
دوباره سرمو به شيشه تكيه دادم .....و به بيرون نگاه كردم ..........
خانوم مهندس ...خانوم مهندس
...
به مهندس ازاد كه بالاي سرم وايستاده بود نگاه كردم ....
بله ..تا منو ديد تعجب كرد ....با اون قيافه ای كه براي خودم ساخته بودم ..بهترين عكس والعملو از خودش نشون داد ه بود .....
اروم به طوري كه بقيه نشون ..مشكلي پيش امده؟
با حركت سر ....نه
مهندس ازاد - گوشيتون خاموشه ...؟
عماد هرچي بهتون زنگ مي زنه ميگه خاموشه .....نگرانتون شده بود...براي همين با من تماس گرفت ...ديدم خوابيد .....نذاشت بيدارتون كنم .... يه تماس باهاش بگيريد ...انگار نگرانتون بود ....
چيزي نگفتم ....
گفت تا شب خودشو مي رسونه .....
منتظر بود حرفي بزنم ...اما من فقط نگاش مي كردم ...
مهندس ازاد - چيزي نمي خوايد براتون بيارم ....
سرمو به طرف شيشه گرفتم....نه ممنون....
هنوز مي خواست حرف بزنه ....اما من رومو ازش گرفته بودم كه بره ...و اون رفت ....
ساعت 2 – 3 بود كه رسيديم....
مارو به هتلي بردن كه از هر جهت كامل و عالي بود...وقتي كه كليد اتاقا رو دادن متوجه شدم منو عماد هم اتاقيم ..يادم رفته بودم همه مي دونن من و اون زن و شوهريم ...وسايل من زياد نبود ....همه با اسانسور بالا مي رفتن اما من پله رو ترجيح دادم ....
اروم مثل این بخت برگشته هاي شوهر مرده از پله ها بالا رفتم .....كه احساس كردم دستم سبك شد...بر گشتم ازاد كيفمو از دستم گرفته بود .....
-خودم مي برمش ....
مهندس ازاد - بزاريد كمكتون كنم.....با عماد تماس گرفتيد ...
خانوم مهندس ببخشيد فضولي مي كنم ..اتفاقي افتاده .....تا حالا شمارو اينطوري نديده بودم ....
-نه مهندس مشكلي نيست ......ممنون خبر مهندس ناصري رو اورديد... ديگه نيازي به كمك و مساعدتتون نيست..... كيفمو از دستش گرفتم و به طرف بالا حركت حردم
تمام لباسام چروك شده بود ....موهام نا منظم ريخته بود بيرون ....
لباسامو عوض كردم .............انقدر از ديشب تو محيط بسته بودم كه مي خواستم يه مدت تو فضاي ازاد راحت فقط نفس بكشم ....
رفتم كه از اتاق برم بيرون ولي صورتمو تو اينه ديدم ..در دستشويي رو باز كردم ....شير اب سرد تا اخر باز كردم ....و چند مشت اب به صورتم زدم
از جلوي هتل ......دريا رو ديدم كه تو این زمستوني مثل من بي تابي مي كرد...
مسافراي هتل اكثرا كنار دريا بودن ....دلم مي خواست يه جاي خلوت برم .....از هتل فاصله گرفتم ........ كنار ساحل راه مي رفتم .....و به موجايي كه مثل موهاي من پريشون شده بودن و هركدوم يه سازي مي زدن نگاه مي كردم ....
گوشيمو از جيبم در اوردم اول به مادر يه زنگ زدم كه از نگراني در بياد ...
بعدم به احمد ....
دلم براي دوتاشون تنگ شده بود ....چطور تونسته بودم باهاشون اينكارو كنم..اگه مامان بفهمه دق مي كنه......احمد ديگه نمي تونه سرشو بالا بياره .....
.وقتي كه .برگردم همه چيزو بهتون مي گم ...اميدوارم كه دختر بي ابروتونو ببخشيد .....
ناهار نخورده بودم اما گشنمم نبود ....روي تخت سنگي نشستم ..... به دريا نگاه كردم ....
.سرما و بادي كه از طرف دريا مي يومد باعث شده بود .نوك انگشتام سر بشه ....
به دهنم نزديكشون كردم و ها كردم .....
دلم براش تنگ شده بود.....اهو بي خيال ...دل تنگيت براي چيه ؟
این ادامه همون بازيه ....اون به عشقش مي رسه و تو هم به ارزوت ........
ياد صدا كردنش افتادم ..هر وقت مي گفت اهو به چشمام نگاه مي كرد .....از اهو گفتنش خوشم ميومد ....
دستامو حلقه كردم دو زانوهام ...سرمو گذاشتم رو بازوم .......چشمامو بستم ..به صداي دريا گوش كردم .....دوست داشتم زمان متوقف بشه و هيچ چيز ديگه ای تو دنيا رخ نده .....نمي دونم چقدر تو اون حالت بودم
كه گوشيم صداش در امد..
شماره ناشناس ....
بدون حرفي گذاشتم كنار گوشم
خانوم مهندس
ازاد بود
بله
شما كجائيد همه نگرانتون شديم ؟
نزديك هتلم ...مهندس ....
مي دونيد ساعت چنده؟
....به ساعتم نگاه كردم ....شب شده بود ....
- الان ميام مهندس ....
..از روي تخته سنگ بلند شدم.......به هتل كه رسيدم متوجه شدم انقدر دير امدم كه همه شامشونو خوردن.....
لطفا كليد اتاق 313 رو بديد (نيلا شماره بهتر از اين نبود ...نه چون من با اين شماره خاطره ها دارم .....)
خانوم همسرتون گرفتن ...
-همسرم؟
بله نزديك نيم ساعت پيش بود
پس امده .......چطور دلش امده از فاطمه دل بكنه ....
به پشت در كه رسيدم در نيمه باز بود....
با احتياط رفتم تو اتاق ...
صداي اب ميومد ....
فهميدم رفته دوش بگيره.... وسايلشو رو تخت گذاشته بود .....بوي ادكلنش تمام اتاقو پر كرده بود .....
چشمم به كيفش افتاد.......حسي قلقلكم مي داد تا ببينم حلقه اونجاست يا نه ...
به در حموم نگاه كردم ....هنوز صداي اب ميومد....
به سمت كيف كه گوشه تخت بود خيز برداشتم ...رو شكم بودم ..يكي از زيپاشو باز كردم و شروع كردم به گشتن ...
جيباي ديگه رو هم نگاه كردم ....نبود فقط يه جيب ديگه بود ....
عماد- اونجا رو نگاه نكن.... اونجا چيزاي بد بده...
بذار كمكت كنم ..دست برد طرف كيف ...
عماد- يه خمير دندون و مسواك ....خوب اينجا چي داره..... اوه ....يه بسته قرص سرما خوردگي .... به جان خودم نباشه به جان تو به زور از گمرك ردشون كردم ...
عماد- خوب ديگه اينجا چيه داره ....واي نگاه نكن اينجا لباس زيره .....
دستام خشك شد ....با ترس سرمو به طرف چپ بر گردونم ..با خنده بهم نگاه مي كرد ....
مثل من رو تخت دراز كشيده بود ... و بهم نگاه مي كرد ....
-من ..من
عماد- تو چي ؟....اهو چرا مي ترسي خوب نگاه كن ..تو زنمي ....براي چي قايمكي ....
- كي امدي؟
عماد- يه نيم ساعتي ميشه ....چرا جواب تلفنامو نمي دادي ....
يه دفعه ياد فاطمه افتادم و از جام بلند شدم و پشتمو بهش كردم ...سريع پريد كنارم و چار زانو نشست...
عماد- بي انصاف خونه رو چرا اونطوري كردي ....يه لحظه فكر كردم اشتباه امدم ...
بازم چرخيدم و پشتمو كردم بهش ..اخم كردم ...
اونم بي حيا تر از هر وقت ديگه پريد این طرف ...
عماد- اهو بازيه جديده .....خيلي باحاله ها ..فقط يكم نامردي داره ...تو اصلا تكون نمي خوري ..همش من هي بايد بالا و پايين بپرم .....
خندم گرفت ..دوباره برگشتم يه طرف ديگه ....
عماد- نه داره خيلي بهت خوش مي گذره ...از پشت دستاشو انداخت دورم و محكم نگهم داشت ..حالا باز بچرخ.........ببينم مي توني
-ولم كن
عماد- نچ
با اكراه خودمو ازش جدا كردم و طرف ديگه تخت نشستم ...
عماد- ببين بازيت يه جوريه كه همش خودت خوشت مياد... ولي بازي من از اوناست كه دو طرف خوششون مياد...
هنوز مثلا اخم كرده بودم كه شونه هامو گرفت و به طرف خودش كشيد ..يه دفعه افتادم رو تخت ...
از تو چشاش شرارت و شيطوني مي باريد ...جلدي از جام بلند شدم ....امدم پايين ...
-به من دست زدي نزديا...
عماد- اهو بازيه ...خيلي با حاله ها ....
-من از این بازيا خوشم نمياد
عماد- يه بار بازي كني خوشت مياد ...
-ناصري اذيت نكن
عماد- واي من هنوز ناصريم ...باشه نرو عقب ديگه بازي نمي كنيم ...مي گم نرو عقب الان گلدون پشت سر ت مي فته ..
.برگشتم گلدونو ببينم كه با خنده از روي تخت پريد طرفم...... منم با جيغ به يه طرف ديگه اتاق دويدم ....
عماد- اهو بزار يكم بازي كنيم ...
-عماد به من دست نزن ...
دستاشو مثلا مثل هيولاها برد بالا...
عماد- نميشه ..بايد بازي رو بهت ياد بدم ...باز به طرف دويد منم شروع كردم به دويدن.... حالا كي بدو كي ندو........ از روي يكي از مبلا رفتم بالا و پريدم پايين... ولي اون از روش پريد
عماد- وايستا
-ولم كن عماد......................
عماد- اهو مگه دستم بهت نرسه
خندم گرفته بود سه بار دور اتاق دويدم... به تخت رسيدم خواستم از روش رد بشم ..كه ازپشت هولم داد و افتادم رو تخت ...
عماد- حالا در مي ري ..
- عماد ولم كن ...
عماد- عمرا ولت كنم ...شروع كرد به قلقلك دادنم ...
- واي عماد نكن ..
.بلند مي خنديد ...اذيت مي كرد ...با دست هي پسش مي زدم ولي اون سمجتر بود و هي قلقلك مي داد
حالا روم بود ...
-.توروخدا من قلقلكيم ......
عماد- اي جان پس ديگه ولت نمي كنم ....
- عمادددددددد
هولش دادم افتاد كنار ....خواستم در برم از پشت منو گرفت و رو خودش انداخت ...
-واي ...
زود چرخيد و من افتادم زيرش ...چهار دست و پا امد روم ....... سرش خيلي بهم نزديك بود..چون تازه از حموم امده بود موهاش خيس بود و رو پيشونيش ريخته بود
با دستش موهاي منو كه رو صورتم ريخته بود زد كنار...
عماد- تو كه زورت نمي رسه چرا لج مي كني؟ ...
-توروخدا قلقلكم نده
حرفي نزدو بهم خيره شد...از نگاه كردنش گرم شدم ...سرشو هي نزديكتر مي كرد ....انقدر نزديك كرده بود كه گرماي لباشو با لبام احساس مي كردم ...صداي نفساي خودمو واونو مي شنيدم ....
چشماشو بست و خواست سرشو بياره پايين كه در اتاقو زدن دوتامون دومتر پريدم .هوا .......
عماد با ناراحتي نفسشو داد بيرون و از رو بلند شد....
منم زودي خودمو جمع جور كردم ...
قبل از اينكه درو ببنده رفتم تو دستشويي .....و به بهانه شستن صورت خودمو از ديدش پنهون كردم ....
- كي بود ..؟
عماد- يكي از بچه ها بود گفت كنار دريان ......امده بود به ما هم بگه بريم پيششون...مياي ؟
- نه حوصلشو ندارم....
از لايه در نگاش كردم.... رو تخت نشسته بود و موهاي سرشو با حوله خشك مي كرد...
عماد- بيا بريم زودي بر مي گرديم ...
-گفتم كه حوصله ندارم...تو برو
عماد- تو نياي من كجا برم؟
- برو من مي خوام يكم بخوابم ...خسته ام ....تو باشي راحت نيستم ....
عماد- داري بيرونم مي كني ؟
جوابشو ندادم...هنوز تو دستشويي بودم ....
عماد- من رفتم پيش بچه ها ..خواستي بيا .....
صداي بستن در امد از دستشويي امدم بيرون ....
رو تخت دراز كشيدم ....خوابم نمي يومد.....بلند شدم به طرف پنجره رفتم .....بچه ها دورهم نشسته بودن ..صداي خنده هاشون مي يومد..........
با خودم- چرا دلشو مي شكني
مگه اون نمي شكنه ...مي ره فاطمه رو مي بينه شارژ مي شه .......بعد مياد با من شوخي مي كنه....
پشت به پنجره كردم ....حلقه هم كه نيست ....لابد براي فاطمه برده كه به اون بده ......صداي ساز سنتوريو شنيدم برگشتم و بيرونو نگاه كردم ...يكي از بچه ها داشت با سنتور اهنگ غمگيني رو مي زد ....تو اتاق كمي راه رفتم ...
پالتومو تنم كردم ......هنوز صداي سنتور مي امد .......
چرا خودتو مي خوري ......ببين اون چه خوشه ..تو هم برو به خودت برس .....برو خوش باش
پايين رفتم ....هوا خيلي سرد شده بود
به طرفشون نزديك مي شدم
عماد- این چيه تو مي زني؟ ... مگه تو زندگي چقدر مصيبت داري كه اينطوري داري دلمونو كباب مي كني
حميد - مهندس شما مي توني بيا بزن....؟
عماد- نه تو بزن ....منم همراهيت مي كنم ...فقط شاد بزن ...
از دور نگاش كردم.... به طرف يكي از بچه ها رفت و به سطلي كه گذاشته بود زيرش اشاره كرد...
عماد- اون سطل بدبخت چه گناهي كرده كه بايد هيكل تو رو تحمل كنه...... پاشو .....پاشو
جمشيد- لباسم كثيف مي شه..... عماد توروخدا گير نده
عماد-....جمشيد جون رژيم بگيري بد نيستا..... انقدر پشت ميز نشستي كه داري مي تركي.... به خودت رحمت نمي كني به این سطل بدبخت رحم كن ...
جمشيد- ای بابا خدا نكنه این عماد به چيزي گير بده... بيا بگير ببينم مي خواي باهاش چيكار كني ...
...سطلو كه برداشت ..... نگاش به من خورد ...
بهم خنديد ...و رفت سر جاش نشست
عماد- فقط هرجا كه گفتم تكرار مي كنيد ....حميد جون تو هم تمام استعداد نداشتتو خرج كن كه يه شاهكار خلق كنيم ...
عماد- هر كيم كه تكرار نكنه...... مجبورش مي كنم بندري برقصه ......همه خنديدن
شروع كرد به ضربه زدن به سطل ...
عماد- حالا يك دو سه..
خودشو تكون مي دادو رو سطل ضرب مي يومد
عماد- كي ميگه تو زشتي ،مگه دل نداري
عماد- تريپ مهمه كه اونم نداري
عماد- برو و خيال كن كه دلم مي خوادت
عماد- عاشق شدي مهم نيست بزن به بي خيال
بچه ها- بزن به بي خيالي
عماد- فكرمو امشب از سرت ، تو وا كن
بچه ها –تو وا كن
عماد- عكسمو با خودت ببر نگا كن
بچه ها- نگاه كن
عماد- به همه بگو به من نظر نداري
عماد- عاشق شدي مهم نيست، بزن به بي خيالي
بچه ها – بزن به بي خيال...
همه دست مي زند و عماد با خنده رو سطل ضرب ميومد..حميدم همراهيش مي كرد...
عماد با لبخند بهم نگاه مي كرد و مي زد و مي خوند
عماد- اروم اروم اروم بگو كه عاشق هستي
عماد- به همه ي دنيا بگو كه دل به دل كي بستي
عماد- اروم اروم اروم فكر كن دلمو بردي
عماد- تو ببين كه عاشقم شديو يه دستي خوردي
بچه ها - تو ببين كه عاشقم شديو يه دستي خوردي
عماد- كي ميگه تو زشتي ،مگه دل نداري
عماد- تريپ مهمه كه اونم نداري
عماد- برو و خيال كن كه دلم مي خوادت
عماد- عاشق شدي مهم نيست بزن بي خيال
بچه ها- بزن به بي خيالي
بچه ها تو خوشي غرق بودن و از كاراي عماد مي خنديدن...كه يهو عماد سطلو ول كرد و پاچه ها شلوارشو داد بالا و با خنده و باحالت دو به طرفم امد ..دستمو گرفت و كشيد طرف خودش....
عماد- بقيه اشو خودتون بخونيد ....
و شروع كرد به دويدن ..منو هم دنبال خودش كشوند
بچه ها شروع كردن به هو كردن ما ...و مي خنديدن
هوووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووو
انقدر تند مي دويد كه نزديك بود چند بار بخورم زمين ...
- عماد ابرومونو بردي ...
مي خنديد و منو با خودش مي كشوند ....انقدر دويدم كه ديگه بچه ها ديده نمي شدند ..به طرف دريا رفت
پاهامون به اب دريا خورد ....دستمو ول كرد..... خودش بيشتر رفت تو اب ....
مي خواستم ببينم مي خواد چيكار كنه ....
عين منگلا بهش نگاه مي كردم ...
عماد- كفشاتو در بيار....به كفشام نگاه كردم .....كه يه عالمه اب ريخته شد رو صورتم ...
چشمام باز شد ...عماد خم شده بودو با اب دريا خيسم مي كرد ...هي مشت مشت اب به طرفم پرت مي كرد...
فكر نمي كردم این كارو كنه...بلند مي خنديد......و منو مسخره مي كرد...
- منو خيس مي كني با پا كفشامو در اوردم و هولشون دادم به طرف خشكي ...
- بيا نوش جونت ...
هي مي رفت تو اب..... تا كمر تو اب بود ...جرات نمي كردم زياد برم تو اب ...چون شنا بلد نبودم ....هنوز به طرف هم اب مي ريختيم و مي خنديدم ....
داشتم روش اب مي ريختم كه به طرفم امد ..... دستمو گرفت تو دستش تا منو بيشتر ببره تو اب...
-نه من مي ترسم...
عماد- نترس من پيشتم
-عماد من شنا بلد نيستم ....هوا هم سرده.......... بيا برگرديم ...
عماد- نترس يكم جلو مي ريم ...دستتو بده به من ...نترس ...هميشه دريا اروم نيست ....امشب ارومه بيا ...
با ترس همراش كمي جلو رفتم ....دوتايي تا كمر تو اب بوديم داشتم يخ مي كردم ...دوتا دستمو گرفته بود ..يه موج بزرگ امد ازترس خودمو انداختم تو بغلش
-توروخدا بيا برگرديم من شنا بلد نيستم...
عماد- اهو نترس يه موج بود ...
-خواهش مي كنم بيا برگرديم ...
باز يه موج ديگه...... حسابي بهش چسبيده بودم ..و چشمامو بسته بودم يه دفعه دست انداخت زير زانوهامو و منو بغل كرد..خودش تو اب بود منم تو بغلش (عجب قدرتي..جلل الخالق )چشممو باز كردم تو بغلش بودم ..... از ترس و سرما مي لرزيدم ....
با لبخند نگام مي كرد...
- عماد منو ببر ساحل من مي ترسم....خواهش مي كنم
عماد- باشه فقط به يه شرط ....
بهش نگاه كردم يه موج ديگه امد دستمو انداختم دور گردنش و سرمو از ترس گذاشتم رو سينه اش......هنوز مي لرزيدم ..
عماد- اهو
سرمو اروم از رو سينه اش برداشتم ....هر شرطي داري قبول فقط منو ببر از اينجا ...
لبام از سرما مي لرزيد ...كمي منو كشيد بالا ....به خاطر اينكه دستام دور گردنش بود صورتم حسابي به صورتش نزديك بود...
بازم از ترس چشمامو بستم ....
با صداي ارومي .....اهو
چشمامو باز كردم ....منو محكم به خودش فشار داد
سرشو بهم نزديك كرد و لبشو گذاشت رو لبم .....ته دلم خالي شد .....چشماشو بسته بود و لباشو از روي لبام بر نمي داشت ...
چشماي منم بي اراده بسته شده بود و نا خواسته غرق لذت بودم .....
موضوعات مرتبط: رمان تو با منی




